کاف استوری

کارگاه داستان و نقد داستان

سـمفـوني قـورباغـه‌ها کرم رضا تاج مهر

 

سـمفـوني قـورباغـه‌ها

 كرم‌رضا دريكوندي(تاج مهر)خرم آباد

باور كنيد خودم هم نمي‌دانم چرا اين كار را كردم. يعني راست‌اش را بخاهيد فكر نمي‌كردم پري جدي جدي بخاهد تنها بماند اينجا. گفتم حالا يك چيزي گفته، وقتي ببيند تصميم رفتن‌ام جدي است بار و بنه‌اش را جمع مي‌كند و باهام راه مي‌افتد برمي‌گرديم خانه. هر چقدر دست‌دست كردم پري از حرف‌اش برنگشت هيچ، حرفي زد كه كفرم را درآورد.گفت: (حالا كي برمي‌گردي ؟) كاردم مي‌زدي خون‌ام درنمي‌آمد، براي همين سعي كردم چيزي نگويم. خُب هر كسي ديگر هم جاي من بود عصباني مي‌شد. ...

قرار بود يك هفته بمانيم، اما وقتي ديدم دارد بِهِش خوش مي‌گذرد و دل نمي‌كَنَد، دل‌ام نيامد بزنم توي ذوق‌اش، گفتم چند روز ديگر هم مي‌مانيم. اما خُب ديگر نمي‌شد زندگي‌مان را تعطيل كنيم بمانيم توي اين خراب شده. گفت : (با من كاري نداري؟مي‌روم تاريك‌خونه ) و رفت. انگار نه انگار داشتم مي‌رفتم و او قرار بود تنها بماند. همين هم باعث شد آن حرف‌هايي كه در مورد اينجا مي زنند باورم شود.

 خودتان فكرش را بكنيد يك زن بخاهد تنها بماند يك اينجور جايي و ترس هم نداشته باشد،خُب معلوم است يك چيزي‌اش شده ديگر.آن هم زني كه تازه عروس است. مي‌دانيد كه براي كساني كه تازه به هم رسيده‌اند و اول كارشان است چقدر سخت است جدا ماندن از هم. كاپوت ماشين را زدم بالا، نه كه مشكلي داشته باشد، نه ، فقط گفتم لِفت‌اش بدهم شايد از خر شيطان بيايد پايين با هم برگرديم خانه. بي‌فايده بود، تا ظهر معطل مي‌كردم هم راضي نمي‌شد.گفتم چون فكر مي‌كند هر چه باشد تنهاي‌اش نمي‌گذارم اينجا، يكدنده حرف خودش را مي‌زند.گفتم لابد پيش خودش مطمعن است وقتي راه نيفتد من هم پشيمان  مي‌شوم و مي‌مانم. براي همين تصميم گرفتم از ويلا بزنم بيرون. چند تا بوق هم زدم كه متوجه شود، اما حتا نيامد بيرون دستي براي‌ام تكان بدهد.گفتم يك چرخي با ماشين بزنم شايد باورش بشود يا از تنهايي بترسد، پشيمان شود از ماندن. يكي دو كيلومتري رفتم و برگشتم. ماشين را ديگر نياوردم داخل ويلا. فكر كردم هنوز توي تاريك‌خونه است...اين قسمت را پرده كشيده‌ايم براي چاپ عكس‌هايي كه مي‌گرفتيم... نبود. رفتم سمت تپه سنگي. خيره شده بود به مرداب و داشت سعي مي‌كرد صداي قورباغه دربياورد. لج‌ام گرفت از اين همه بي‌خيالي. كاريش نداشتم. آمدم بيرون گاز ماشين را گرفتم سمت خانه. باور كنيد به هيچ وجه آدم لجبازي نيستم، حداقل به اندازه‌ي او نيستم. نمي‌خاستم تنهاش بگذارم اما به هر حال بايد كاري مي‌كردم كه بي‌خيال ماندن توي اين ويلاي لعنتي مي‌شد. وابستگي‌اش به اينجا نگران ام كرده بود.شما هم جاي من بوديد نگران مي‌شديد.مي‌گفت : (خوب كه نگاه كني سايه‌هاي‌شان را مي‌تواني پشت ني‌هاي آنطرف مرداب ببيني) اوايل فقط توي تاريك روشناي صبح اين چيزها را مي‌گفت مي‌بيند.مي‌گفت : (فرشته‌هاي مرداب‌اند،صبح كه آفتاب مي‌خاهد بزند بيرون اينها جشن مي گيرند،مي رقصند) عكس هم اَزَشان گرفته بود. البته چيزي كه من مي ديدم به نظر مي رسيد مِهِ صبحگاهي باشد كه تكه هايي اش انگار گير افتاده بود لابلاي ني ها. از پشت كه شعاع‌هاي اول خورشيد، ملايم بهشان مي خورد فكر مي‌كردي سايه‌هايي هستند كه جنب و جوش دارند. اين را به خودش نگفتم، ترسيدم دلخور شود.گفتم من هم چيزهايي مي بينم اما مطمعن نيستم...شعاع نور كه تندتر مي شد محو مي شدند. البته برق سبزي كه از لابلاي جلبك هاي سطح مرداب مي افتاد لاي ني ها،كمك مي كرد تصورت پر رنگ‌تر شود. توده‌هايي هم شكل و هم رنگ كه انگار آرام ورجه وورجه مي كردند. پري مي گفت : (محو نمي شوند، هستند، ما نمي توانيم ببينيم شان) صبح‌ها عادت داشت وقتي هنوز هوا تاريك بود بزند بيرون. سه پايه و دوربين اش را برمي داشت، مي‌رفت روي تپه سنگي كه روبروي مرداب است. آنجا را مي گويم. تپه آنجاست. مي نشست آنجا، روبروي مرداب و منتظر مي شد. اين وقت سال تا يكي دو ماه ديگر آفتاب از آنجا بلند مي شود. از پشت ني‌هاي مرداب. با حوصله عكس مي‌گرفت از لحظه لحظه‌ي طلوع‌اش. مي‌گفت : (آدم‌هايي كه توي تمام عمرشان يك بار هم كه شده،بلند نشده‌اند لحظه درآمدن آفتاب را ببينند، نمي‌توانند ادعا كنند زندگي كرده اند. دست‌ام كه مي‌خورد سر جاي‌اش كه خالي بود و سرد، نگران‌اش مي شدم. اينجا سر و كله‌ي همه جور جك و جانور پيدا مي شود. شب اگر بمانيد اينجا خودتان زوزه‌ي خيلي هاي‌شان را مي‌توانيد بشنويد. كُت‌ام را مي‌انداختم روي شانه و مي‌رفتم دنبال‌اش. خُب البته خيلي وقت‌ها هم راست اش را بخاهيد حوصله‌اش را نداشتم يا اصلن تا وقتي برمي گشت بيدار نمي شدم. مي‌گفت: (تا حالا فكر كردي يك جورهايي مي شود گفت آفتاب هميشه در حال طلوع كردن است، فقط بستگي دارد كجاي اين كُره‌ي خاكي نگاه اش كني ) تا آن موقع هنوز از مرداب و قصه‌هاي جورواجوري كه درباره‌اش مي گفتند چيزي به پري نگفته بودم . شايد چون به نظرم يك مشت مزخرف بودند كه يك كلاغ چهل كلاغ افتاده بودند سر زبان همه. اگر هم بعدها چيزهايي از اين حرف ها به او گفتم فقط براي اين بود كه بيشتر احتياط كند و مواظب خودش باشد. هميشه كمي ترس بد كه نيست هيچ، خوب هم هست. مطمعن‌ام درك مي كنيد. پري فقط گفت : ( چه جالب! ) گفتم : مي‌گويند وقتي زن يا دختري زيادي خيره مي شود به مرداب،مرداب عاشق اش مي شود، بعد كاري مي كند كه با پاي خودش برود طرف اش . وقتي به خودش مي آيد كه اي دل غافل ! توي آغوش مرداب گير افتاده... باز هم گفت : (چه جالب ! نمي دانستم !)بعد هم گفت : ( خيلي دوست دارم مرداب عاشق‌ام بشود ببينم عشق ورزيدن اش چه جوري است ) به شوخي گفتم : ( مي گويند بيشتر عاشق زن ها و دخترهاي زيبا مي‌شود ) كم نياورد،گفت : ( پس براي همين نگراني ؟ ) سر به سرش گذاشتم گفتم : (اتفاقن از اين جهت خيال‌ام راحت راحت است ) با چوبي كه از زمين برداشت افتاد دنبال‌ام تا توي ويلا. همان موقع بود كه فهميدم او بيشتر از من درباره‌ي مرداب مي داند.گفت زن يكي از همسايه‌ها اينها را براي‌اش گفته.گفته بود : مرداب اگر عاشق زني بشود به هر شكلي شده به دست‌اش مي آورد.گفته بود : وقتي زن‌ها را گير مي اندازد هيچ كدام‌شان نمي توانند فرياد بزنند و كمك بخاهند. نه كه زبان‌شان بند بيايد از ترس يا چيز ديگر،نه. گفته بود : لذت سنگيني به زن دست مي‌دهد كه كرخت‌اش مي‌كند.لذتي كه هيچ مردي نمي‌تواند به زني بدهد. گفته بود: به جاي جيغ يا داد و هوار، صدايي از زن بلند مي‌شود كه شبيه ناله‌اي گنگ است. شبيه وقتي كه با مردي...گفته بود : دخترها حتا آن صداي گنگ هم ازشان بلند نمي‌شود. گفته بود: اين‌ها را آنهايي گفته‌اندكه خودشان از دور ديده اند يا شنيده اند... گفتم : كدام همسايه پري ؟ گفت : (از آن طرفي آمد، از همان طرف هم رفت ) و دست كشيد سمت مرداب. نگفتم : اين وقت سال بيشتر ويلاها خالي هستند و اصلن از اين طرف گمان نمي‌كنم راهي به پشت مرداب باشد.گفت : (به نظر تو اين حرف ها صحت دارد ؟ ) گفتم : راست يا دروغ خوب است مواظب باشيم. گفت : (پس باور مي كني ! )گفتم : نه!...اما زود فهميدم اشتباه كرده‌ام، بايد مي‌گفتم : آره باور مي‌كنم...شايد مي‌ترسيد و كار به اينجا نمي كشيد.گفت : (پس بيخودي نگران نباش ) گفتم : من هميشه نگران‌ام. گفت : ( بچه كه نيستم، هستم ؟ )گفتم : مرداب همه را فريب مي‌دهد، بچه ها را زودتر. گفت : (من فقط دنبال آن لحظه‌ام.مي خاهم اگر بتوانم اَزَش عكس بگيرم)گفت: (چطوري مي شود رفت پشت مرداب ؟ )گفتم : نمي‌ دانم...و واقعن نمي دانستم، يعني الان هم نمي‌دانم. مرز ويلاي اجاره‌اي ما تا مرداب است. جذابيت مرداب براي من قورباغه‌ها و سنجاقك‌هاي‌اش است كه اَزَشان عكس مي گيرم. دنبال رنگ خاصي هستم كه بچه‌گي روي بال سنجاقكي ديده ام. آن وقت‌ها توي روستا زندگي مي كرديم، يعني الان هم مادرم آنجاست. يكي از بازي‌هاي مان دنبال كردن ردِّ  صداي جيرجيرك‌ها بود و گرفتن‌شان توي دست كه ديگر حرفه اي اش شده بوديم و كم پيش مي آمد به نتيجه نرسيم.البته وقتي ساقه ي گندم ها خشك مي‌شد خش خش شان كار را سخت مي كرد.لامصب ها تا صدايي مي آمد جيرجيرشان قطع مي شد و بايد صبر مي كردي از نو شروع كنند. جيرجيرك زرد و قهوه اي بيشتر از رنگ هاي ديگر بود، پس ارزش كمتري هم توي بازي مان داشتند. اما جيرجيرك آبي، هر كس مي‌گرفت دَه تاي رنگ‌هاي ديگر مي ارزيد. خيلي كم گير مي آمد، حتا كمتر از سبز و قرمز. توي تمام آن سالها فقط يك بار  توانسته بودم يكي شان را بگيرم. روي ساقه‌ي گندم نبود. روي ساقه‌ي سبز شيرين بيان گيرش انداختم. چند بار به صداي پاي‌ام، صداي‌اش را قطع كرد اما هر بار آنقدر بي حركت، صبر مي‌كردم تا دوباره شروع مي‌كرد به جيرجيركردن و رد صداي‌اش را مي گرفتم. وقتي گيرشان مي انداختيم ساقه‌ي گندمي به اندازه‌ي دو برابر انگشت بلند دست مان فرو مي كرديم پشت شان و يكي يكي ول شان مي‌كرديم ببينيم توي هر بار پريدن چقدر مي‌توانند دور شوند. هر كدام را هم مي‌خاستيم، دوباره گرفتن‌اش كار سختي نبود. بلايي كه سر بقيه مي‌آورديم حيف‌ام آمد سر جيرجيرك آبي بياورم. انداختم‌اش توي قوطي كبريت و بردم اش خانه، گذاشتم اش توي كشويي كه كمد چوبي مان داشت. فردا صبح كه رفتم سروقت اش، ديدم مرده. حيف ام آمد پرت اش كنم دور. با سوزن چسباندمش روي كله‌ي قوچ وحشي‌اي كه سالها  پيش جد پدري مان شكار كرده بود و توي سه كنج اتاقِ پدر با غرور جا خوش كرده بود. عالمي داشتيم براي خودمان.  حالا هم اگر مي بيني دل مان دنبال اينجور جاهايي است كه سرسبز و دنج اند مال همين است كه از بچه گي خو گرفته ايم به اين جور محيط ها. يعني اينطوري راحت تريم. اجاره اي است. نه كه فكر كنيد از اين هام كه پول شان از پارو مي رود بالا، نه. از خيلي جاهاي ديگر مجبورم بزنم كه اجاره اش را بتوانم بدهم. گفتم كه كلي خاطره اين جور جاها براي ام زنده مي شود. البته اوايل نمي دانستم اينطور صحبت هايي در موردش هست. ويلا را عرض مي كنم. قيمت اش مناسب تر بود از بقيه ي جاها. فضاي اش هم دقيقن چيزي است كه من مي خاهم. بعد كه از اين وَر و آن وَر به گوش ام خورد باز پشيمان نشدم. براي ام مهم نبود ديگران چه مي گويند. هر چه باشد از اين دست حرف ها هميشه زياد مي زنند. اما طوري رفتار كردم كه يارو فكر كند زياد تمايل ندارم بمانم. نتيجه اش هم شد اينكه با يك سوم مبلغي كه قبلن گفته بود قرارداد بستيم و كليدش را گرفتم. قبل از من خيلي هاي ديگر تا پاي امضاي قرارداد هم رفته بودند اما با اين حرف ها رم كرده و پشت سرشان را هم نگاه نكرده بودند. راست يا دروغ مي گفتند دَه نفري مرداب اش قرباني گرفته  تا حالا. همه هم زن و دختر.خيال من هم از همين راحت بود.نمي دانم چرا مي گفتند فرشته ي مرداب؟فرشته كه فريب نمي دهد !بعدها به پري هم همين را گفتم.گفت : (كسي نمي داند چرا فرشته اين كارها را مي كند.شايد قصدش چيز ديگري باشد از اين رقص) گفت : (شايد تعبير ما غلط باشد)گفتم : (اصلن از كجا معلوم باشد؟ ما كه نديديم هنوز !...گفت : (توي عكس ها مگر نشان ات ندادم ؟)گفتم : آنها كه چيزي شان مشخص نيست...گفت : (دنبال گرفتن عكس هاي بهتري هستم كه وضوح بيشتري داشته باشند)گفتم : اينها فقط خيال است.گفتم : به اين توده هاي ابر نگاه كن، هر كس ممكن است شكل خاصي توي سفيدي شان ببيند.اين هم اين طوري است. گفت : ( با اين حال خيلي چيزها هستند كه وجود دارند اما ما نمي توانيم ببينيم شان. اين يعني ما محدوديم ) راست اش خودم هم به اين جور چيزها زياد فكر كرده ام.هميشه فكر مي كردم اگر ساختار چشم آدم ها طور ديگري بود شايد يك سري چيزها را نمي ديديم.در عوض چيزهاي ديگري مي ديديم كه تا حالا نتوانسته ايم ببينيم... توي گالري هم اولين بحثي كه با هم داشتيم خوب يادم هست حول و حوش همين حرف ها بود. شايد براي تان جالب باشد بدانيد يك ناهماهنگي باعث آشنايي مان شد. نا هماهنگي‌اي كه البته شايد پشت اش هماهنگي پيچيده اي بود.قرار بود مثل سالهاي گذشته روز اول پاييز عكس‌هاي جديدم را توي يك گالري به نمايش بگذارم. از يك ماه قبل دنبال كارها و هماهنگي هاي اش بودم.تمام مقدمات را چيده بودم. مجوز هم گرفته بودم، اما روزي كه تابلو عكس ها را بردم آنجا، ديدم دارند تابلو عكس هاي ديگري نصب مي كنند. وقتي پرسيدم گفتند چيزي نمي دانند، فقط بهشان گفته اند اينها را نصب كنند. بعد كه نگذاشتم كارشان را بكنند،زنگ زدند خود صاحب عكس ها آمد. دختر جوان و جذابي بود. البته باور كنيد آن لحظه به حدي كلافه و عصبي بودم كه به اين چيزها اصلن فكر نمي كردم. گفتم : خانم، من كلي برنامه ريزي كرده ام، هزينه كرده ام،هماهنگي، حالا شما...مجوزش را آورد نشان ام داد. عين مجوز من بود. همان تاريخ، همان مكان، منتها به اسم خودش. هيچ مشكلي نداشت. در واقع كلِ بُدو بُدوها را او هم كرده بود.  با اين حال نمي توانستم كوتاه بيايم. انتظار هم نداشتم او كوتاه بيايد، چون وضعيت يكساني داشتيم. اما بالاخره بايد تكليف مان روشن مي شد. از سمت ديگر گالري شروع كردم به نصب كردن تابلوهاي خودم. هم من هم او بلند بلند حرف هاي قبلي را تكرار مي كرديم بدون اينكه بفهميم ان ديگري چه مي گويد. وقتي ديد فايده ندارد،كوتاه نمي آيم، آمد كه بگويد با هم برويم پيش مسئول مربوطه كه يك جوري گندشان را خودشان جمع كنند. اما قبل از اينكه اين را بگويد چشم اش افتاد به اولين تابلويي كه كج و سرسري نصب كرده بودم. وقتي ساكت شده بود متوجه اش شدم. مجذوب اش شده بود انگار. عكس همين مرداب بود، وقت غروب كه پشت  ني هاي اش سرخ سرخ است . سايه هاي كج و معوج ني ها افتاده روي سطح سبز لجني مرداب. حتمن خودتان ديده ايد. پري آويزان اش كرده بالاي شومينه، توي ويلا. گفت : (شما هم دنبال آفتاب ايد ؟ ) گفتم:آفتاب و تمام چيزهاي زيباي ديگر...گفت : (شاهكار است،بدون تعارف عرض مي كنم) مجبور شدم از سر قدر شناسي به تابلوهاي اش نگاهي بيندازم. تمام شان چيزهايي بود كه يا خودم گرفته بودم يا توي فكرش بودم كه بگيرم. او هم مثل من عكاس طبيعت بود. گفت : (فكر مي كنيد اگر كسي نداند نمايشگاه انفرادي نيست اصلن متوجه مي شودكارها مال دو نفر است ؟) راست مي گفت، شباهت عجيبي داشتند. اصلن همين باعث شد تصميم بگيريم نمايشگاه را مشترك راه بيندازيم. البته بعد از اينكه كلي به اصل اتفاق و رفتارهايي كه كرده بوديم، خنديديم. راه ديگري هم نبود. هر دو حق داشتيم چون پوستر و اطلاعيه پخش كرده بوديم و كلي كار ديگر. بعد كه ديگر سر صحبت باز شده بود گفت : (هميشه دنبال يك لحظه ي خاص ام،لحظه اي كه مرز تاريكي و روشنايي كمترين حد خودش باشد) گفت : (مي خاهم عكسي بگيرم كه همزمان هم تاريكي توي اش باشد هم روشنايي،به يك نسبت،هم روز هم شب) گفت : (به هر حال لحظه اي هست كه همه چيز برابر باشد) گفتم : خيلي خوب است،مثل من كه دنبال رنگ خاصي هستم...گفت : (چه رنگي ؟ ) گفتم : مشكل همين جاست كه خودم هم نمي دانم چه رنگي!چون ديده نشده تا حالا نمي شود اسمي برايش گفت. نمي توانم توصيف اش كنم كه بفهميد چه رنگي است، بالاخره هر رنگي مشخصات خاص خودش را دارد كه با رنگ هاي ديگر فرق مي كند... گفتم : اگر بگويم حاضرم همه چيزم را بدهم فقط يك بار ديگر آن رنگ را ببينم، دروغ نگفته ام. هر چقدر گشته ام، نگاه كرده ام،  نظيرش را نديده ام. همان موقع ها كه دنبال جيرجيرك آبي مي گشتيم پيداي اش كردم. روي بال سنجاقكي كه نشسته بود روي خوشه ي گندمي زير نور آفتاب. نمي دانم آن رنگ واقعن روي بال آن سنجاقك بود يا فقط احساس مي كردم هست. مي ترسيدم فراموش ام شود از بس مانندش را نمي ديدم. همان موقع فكر كردم اگر دوربين عكاسي داشتم مي توانستم اَزَش عكس بگيرم، آنوقت براي هميشه مال خودم مي شد. حتا مي توانستم اسم اش را خودم يك چيزي بگذارم، حالا هم نه حسرت نديدن اش را داشتم نه دغدغه ي توصيف اش را . حيف، حيف كه آن رنگ ديگر هيچ وقت توي زندگي ام تكرار نشد كه نشد. همين باعث شد كه بروم دنبال عكاسي و دوربين هميشه همراهم باشد...

گفت : (خيلي جالب است،اميدوارم به چيزي كه مي خاهي برسي...)توي آن يك هفته اي كه نمايشگاهمان داير بود فرصت داشتيم در مورد خيلي چيزهاي ديگر با هم حرف بزنيم و خيلي خيلي به هم نزديك شديم. يك مدت كه بعد از نمايشگاه هم رفت و آمد كرديم، تصميم مان را گرفتيم و عقد كرديم. پري همان اول اَزَم قول گرفت ماه عسل بياييم اينجا. از توي تابلو شيفته ي اينجا شده بود. به اندازه ي يك هفته شايد هم بيشتر همه چيز برداشتيم كه مجبور نباشم اينجا وقت ام را صرفِ آمد و رفت شهر كنم. مي دانيد كه فاصله كمي نيست كه آدم بخاهد هر روز برود و برگردد...پري راضي نمي شد برگرديم. گفتم : چند روز ديگر دوباره برمي گرديم. گفت : (نه،حالا كه آمده ايم چند روز ديگر بمانيم بعد مي رويم) نمي خاستم اول زندگي مشترك مان اوقات تلخي كنم، براي همين قبول كردم. مجبور بودم يك سر بروم شهر براي چند روزي كه قرار بود اضافه بمانيم خوراكي و خرت و پرت هاي ديگر بگيرم. برگشتني بنده خدايي توي جاده دست بلند كرد سوارش كردم.چند تا ماهي گنده دست اش بود. صحبت كه كرديم وقتي فهميد ويلاي مرداب را اجاره كرده ايم جا خورد. گفت : (ويلاي نحسي است، نمي دانستيد ؟ آدم هاي زيادي را تا حالا گرفته به كام ،مرداب اش )گفت : (از من مي شنويد بي خيال شويد برويد )گفت : (اگر هم دل تان به ماندن است چيزي كه اينجا زياد است ويلاي خالي )گفت : (همه‌اش قصه و افسانه باشد يكي‌اش را مطمئن‌ام چون با همين جفت چشم‌هاي خودم ديدم )گفت : (هيچ كس تا حالا صاحب اصلي ويلا را نديده، مي گويند خارج است )گفت : (مي‌گويند همين بابايي كه واسطه‌ي اجاره دادن اش مي شود_همين كه شما اَزَش اجاره كرده ايد_ دروغ مي گويد كه مباشرش است و وكالت اش را دارد )گفت : (من به اينهاش كار ندارم.چند سال پيش همين مردك اجاره داده بودش به يك بابايي كه مي گفتند نويسنده است،آمده اينجا كتاب بنويسد)گفت : (من خودم نگهبان ويلاي آن طرفي تان هستم،عادت دارم از قديم،شب ها هوا كه خوب باشد پرسه مي زنم همين دور و اطراف.بدن ام كه كوفته شود راحت تر خاب ام مي بَرَد.همان موقع بود كه صداهاي عجيب و غريبي شنيدم )گفت : (البته نه كه به خيال تان برسد فضول ام و سَرَك مي كشم توي كار مردم،نه به جان عزيزت،نه.اصلن شما يا هر كس ديگر هم جاي من بوديد كنجكاو مي شديد ببينيد چه خبر است.دزدكي رفتم توي ويلا.مردك نشسته بود روي چارپايه،توي طارمي.يك صفحه ي قديمي هم گذاشته بود كه صداي اش را تا آخر باز كرده بود. زن بود مي خاند اما صداي اش مردانه بود.فقط يك چراغ روشن بود كه بالاي سر خودش بود. روبروي مردك كامله دختري نيمه لخت پيچ و تاب مي داد به خودش و مي رقصيد. با صداي مردانه ي آن زن مي رقصيد كه يادم نمانده چي مي خاند.مردك هوش و حواس اش پي قِرّ و فِرّ دختر بود. بعضي وقت ها هم روي كاغذهاي روي پاهايش چيزهايي مي نوشت.سرش را كه بلند مي كرد خوب يادم مانده،عينك اش را مي كشيد بالا تا روي پيشاني و زير موهاي اش كه به نظر مشكي مي آمدند.گفتم لابد زن اش است اختيارش را دارد.به خودم گفتم تو را سَه نَنَه پيرمرد،به زور كه نياورده.ادا اطواري از خودش درمي آورد كه آدم را ...استغفراله...)دمِ درِ ويلا كه رسيديم پياده نشد.گفت : (سرتان را درد نمي آورم، عادت كرده بودم شب ها صداي گرامافون كه بلند مي شد مي رفتم تماشا. نه كه به جانِ عزيزت منظوري داشته باشم، نه، فقط كنجكاوي. اصلن مگر سن و سال پيرمردِ پيزوري اي مثل من...بگذريم...مرتيكه‌ي پدر سوخته انگار داخل ويلا را اَزَش گرفته بودند، همانجا وسط باغ هر كار دل اش مي خاست باهاش مي كرد. نه كه به زور، دختر خودش انگار اسيرش بود...)گفت : (ترسيدم يك وقت درد سرم بشود. خودتان كه بهتر مي دانيد توي اين دوره زمانه آدم هر چقدر كمتر بداند،كمتر سرش بشود، آسوده تر است. اين بود كه فكر كردم ديگر نيايم بيرون از ويلاي خودمان. چند شبي هم نيامدم به جان عزيزت اما مگر سر و صدا مي گذاشت آدم كپه‌ي مرگ‌اش را بگذارد بخابد.تا يك شب كه صداي ناله‌ي زن بلند شد. جيغ نبود، مطمئن ام جيغ نبود، ناله بود.گفتم شايد اتفاقي افتاده براي شان. كفش هاي ام را انداختم سر پا و آمدم. مردك انگار حالت طبيعي نداشت. يك چوب گرفته بود دست اش مي زد خاهر گرام و هر چه دم دست اش مي آمد... بعد هم پيله كرد به دختر كه افتاده بود كف طارمي. چند بار با مو كشيدش روي زمين، اين وَر و آن وَر. مانده بودم چكار كنم. زورم كه نمي رسيد. دختر توانست از زير دست هاي اش فرار كند. دويد سمت تپه، سمت مرداب، خودتان كه بهتر مي دانيد كدام طرف را مي گويم. مردك هم با چوب گذاشت دنبال‌اش.  جلوتر نرفتم، يعني ترسيدم بروم اما ناله ي دختر كه بلند شد فهميدم اي واي بر من، اسير مرداب شده...) بوي ماهي داشت حال ام را به هم مي زد. دست كشيدم و در را براي اش باز كردم كه زودتر پياده شود. يك پاي اش را گذاشت بيرون ماشين و گفت : (همان موقع با دوچرخه رفتم پاسگاه خبر دادم.البته نگفتم رفته ام داخل و چيزهايي هم ديده ام،ممكن بود به خودم هم شك كنند. فقط گفتم صداي جيغ و كتك شنيده ام. مي دانيد كه درد سر مي شود. آدم بايد از كار و زندگي اش بيفتد يك مدتي كه هي بيايد برود كه چه!؟ چيزي كه نبايد مي ديده، ديده. مردك را مامورها كَت بسته با خودشان بردند...) از ماشين پياده شد.گفتم : دختر چي؟پيداش كردند ؟...گفت : (خدا اموات ات را بيامرزد،تا حالا ديدي مرداب جنازه پس بدهد؟مرداب كه دريا نيست)گفت : (مي خاهي از ماهي ها بِبَر براي زن ات)سر تكان دادم كه : نه.گفت : (بعدها كه از پاسگاه جويا شدم گفتند شواهد نشان مي داده تنها بوده،كسي پيش اش نبوده توي ويلا،آنها هم گذاشته بودند برود...)...گاز ماشين را گرفتم سمت ويلا، اما دمِ در فكري به كله ام زد.گفتم پيرمرد را ببرم داخل اينها را براي پري تعريف كند بلكه سر عقل بيايد و رضايت بدهد برگرديم. زود دنده عقب گرفتم و برگشتم جايي كه پياده اش كرده بودم.تا چشم كار مي كرد هيچ كس توي جاده نبود.گفتم لابد ميانبُر از توي درخت هاي بغل جاده رفته.ماشين هنوز بوي ماهي مي داد. يادم آمد پيرمرد تعارف كه كرد گفت : از ماهي ها بِبَر براي زن ات. هر چقدر فكر كردم يادم نيامد از زن ام براي اش چيزي گفته باشم، يا اينكه تنها هستم يا نه. مطمئن بودم چيزي نگفتم. پيرمرد را هم بار اولي بود مي ديدم. شايد اولين باري كه جدي نگران شدم همان موقع بود . آمدم داخل ويلا، پري توي تاريك خانه بود.مي خاستم صداش كنم . يك جوري بودم. گفتم منتظر شوم بيايد بيرون بگويم : در هر صورت فردا بايد برگرديم... اما بعد فكر كردم بروم يك كم قدم بزنم آرام تر شوم بهتر است. رفتم سمت مرداب، تماشاي سنجاقك ها. گذاشتم براي شب باهاش صحبت كنم.شب هم راست اش آرام نشد بودم.ميز ناهارخوري را آورده بودم توي طارمي شام خورديم.گفتم : عكس جديد چي گرفتي ؟ ...بي حوصله گفت : (خوب نشده ن) گفتم : ببين پري خانم،ما فرصت زيادي داريم كه از اين كارها بكنيم...گفت : ( كدام كارها ؟ ) گفتم : همين عكس گرفتن و دنبال قورباغه و سنجاقك دويدن، چه مي دانم! همين ها ديگر...گفت : ( از كجا معلوم !؟) گفتم : مي داني هنوز يك دانه عكس هم با هم نگرفتيم!از اين عكس هايي كه همه ي عروس داماد ها اول زندگي مشترك شان مي گيرند و كلي خاطره مي ماند پشت شان.گفت : (مي داني كه بَدَم مي آيد از آدم ها عكس بگيرم )گفتم : كدام آدم ها پري!؟ خودمان را مي گويم،من و تو،با هم...گفت : (ما مجبور نيستيم مثل بقيه باشيم) گفتم : شايد، اما بايد بين شان زندگي كنيم...چيزي نگفت.گفتم : به هر حال فردا مجبوريم برگرديم، وسايل‌ات را جمع و جور كن...گفت : (من برنمي‌گردم، تو مي‌خاهي خودت برو ) گفتم : مگر مي شود تنهات بگذارم !؟...گفت : (چيزي‌ام نمي شود، اينقدر درباره‌ي اينجا گفته اند كه كسي جرعت نمي كند نزديك اش شود) گفتم : خوب است خودت هم مي داني چي مي گويند...گفت : ( چيزي كه باعث ترس و نگراني تو و ديگران شده، براي من هم زيباست هم جالب) چيزي نگفتم. گفت : (مي روم سمفوني گوش كنم، تو نمي آيي ؟) تفريح آخر شب مان بود. چيزهاي جالبي فهميده ام در موردشان، قورباغه ها را مي گويم. آخر شب يك چيزي را با فاصله‌هاي معين همه شان تكرار مي كنند. خودم اسمش را گذاشته ام سمفوني قورباغه ها. خيلي وقت ها دوست دارم بفهمم چه چيزي را تكرار مي كنند. حتمن چيز مهمي است كه هر شب تكرارش مي كنند. شب هايي كه آسمان صاف است بلندتر مي خانند و كشدارتر. وقتي خوب توي بهر صداي شان مي روي به ريتم هاي خاصي مي رسي كه با هم به درستي چفت و بست مي شوند. حتا مي تواني با توجه به تُنِ صداي شان كلماتي جايگزين صداي شان كني. خيلي وقت ها احساس مي كنم بلند و كشدار تكرار مي كنند : "رفت...رفت...رفت..." تا قبل از اينكه با پري آشنا شوم شب هاي گرم تابستان مي آمدم همين جا،  پاي تپه سنگي ،دراز مي كشيدم روي علف هايي كه هر چقدر به صبح نزديك تر مي شدي خيس تر مي شدند.آنقدر به صداي شان گوش مي دادم كه پلك هاي ام سنگين مي شد و همان جا خاب ام مي بُرد. حالا حتا مي توانم پيش بيني كنم كجاي سمفوني،صداي جيرجيرك هاي شب هم اضافه مي شود. يا زوزه ي شغال ها كه بعد از "رفت...رفت" گفتن‌هاي قورباغه ها مي گويند:" آآآآووووو ه ه ه" انگار كه يعني:" چقدر هم دور شده تا حالا". البته اينها فقط استنباط بنده است كه شايد مسخره هم به نظر بيايد. بايد مواظب باشي سر و صدا نكني. چون صداي شان قطع مي شود و زمان مي برد دوباره سازهاي شان را كوك كنند . اينطوري ممكن است خاب ات بِبَرَد و آخر سمفوني را كه جالب‌تر از اول‌اش هم هست از دست بدهي . چند نوار از صداي شان ضبط كرده ام. براي وقتي كه هوا سرد مي شود و ديگر نمي خانند. يكي از كاست ها را برده ام خانه، آنجا هم بعضي وقت ها هوس مي كنم بشنوم. يك جور عادت، حالا درست يا نا درست.  اگر بخاهيد مي توانم بدهم گوش كنيد... پري هم به روش خودش سر خودش را گرم مي كرد. صبح ها كه زود بلند مي شد و با دوربين و سه پايه اش مي رفت دنبال شكار همان لحظه ي خاص. خودش مي گفت  شكار طلوع. بعد هم كه ديگر آفتاب بلند مي شد، دور و نزديك مرداب مي پلكيد و عكس مي گرفت از چيزهايي كه دوست داشت يا مي دانست من دوست دارم. مي گفت : (چطور مي شود رفت پشت مرداب ؟ ) هر بار مي گفتم : از پيرمرد همسايه مي‌پرسم... و يادم مي رفت بپرسم...

 آخرش هم اتفاقي كه نبايد مي افتاد، افتاد. شب كه توي خانه ي خودمان مي خاستم بخابم همه اش قورباغه هايي توي ذهن ام مي چرخيدند. سرشان را از بين لجن هاي كف مرداب آورده بودند بيرون و به تپه سنگي نگاه مي كردند. دلشوره امان ام را بريده بود. هر چقدر پهلو به پهلو شدم بي فايده بود، خاب ام نمي بُرد. معطل نكردم، سوار ماشين شدم. تمام شب رانندگي كردم. نزديكي هاي صبح رسيدم اينجا. چراغ هاي ويلا خاموش بود. صداي اش كردم، جواب نداد. يادم افتاد كه آن وقت صبح فقط بايد سر جاي هميشگي اش باشد، روي تپه. تا اينجا دويدم. دوربين و سه پايه اش اينجا بود، اما هر چقدر گشتم و صدا زدم از خودش خبري نبود. بعد متوجه  رَدِ پاها شدم. مال دو نفر‌بودند.تا مرداب دنبال شان را گرفتم. يكي كه كوچك تر و ظريف تر بود مال دمپايي هاي پري بود.همه‌ي كفش ها و دمپايي‌هايمان را نگاه كردم؛ آن يكي مال ما نبود. خاستم نگاتيو توي دوربين را هم چاپ‌اش كنم، شايد چيز خاصي توي اش باشد، نشد! يعني چيزهايي كه گرفته بود سياه شده بودند، مثل وقتي كه نور مناسب نباشد...

شما فكر مي كنيد چطور مي شود رفت پشت مرداب ؟ اصلن مي شود رفت !؟ راه دارد !؟

 

 

 

خليل رشنوي(انديمشك)

 سمفوني كلمات

داستان كوتاه سمفوني قورباغه ها بر پايه روايتي ساده اما منسجم شروع ، ادامه و به پايان مي رسد . تاج مهر استاد خلق سوالات بزرگ در داستان است و هيچ اصراري هم به پاسخ دادن به سوالات در داستان ندارد . چون جنس اين پرسش ها متفاوت از سوالات روزمره زندگي ماست . بيشتر داستان هاي تاج مهر با حضور عواملي ناشناخته و ماورايي مواجه هستند . عوامل ناشناخته اي كه هنوز انسان مدرن و امروزي را رها نكرده و از ديرزمان با بشر همراه بوده است.

داستان در مورد يك زوج عكاس است كه به صورت تصادفي و مرموز –  بوسيله عكسي از يك مرداب -  با هم آشنا مي شوند و اين آشنايي به ازدواج ختم مي شود . زوج جوان تصميم مي گيرند براي ماه عسل به محلي بروند كه عكس مرداب از آنجا گرفته شده . ويلايي در نزديكي مرداب اجاره مي شود و زوج جوان به آنجا سفر مي كنند . حرف ها و شايعاتي در مورد مرداب وجود دارد كه باعث نگراني مرد مي شود و اين نگراني در آخر داستان با بروز حادثه اي مواجه مي شود . شايعه مربوط به زن هايي مي شود كه در آنجا ناپديد شده اند و اهالي گفته اند كه مرداب اين زن ها را ربوده است . در واقع قصه داستان توسط شوهر براي ظاهرن نيروهاي پليس روايت مي شود .

يكي از نكات قابل تامل وجود اين ذهنيت در داستان است كه تمامي زن هايي كه در مرداب ناپديد شده اند مي توانند به نوعي توسط  افرادي به قتل رسيده باشند و حتي صحبت هاي راوي مي تواند به قصد فرار وي از قانون باشد . البته در مقابل ، اين ذهنيت  كه تمامي اين زن ها توسط مرداب ربوده شده اند باز به قوت خود باقي است و اين بسيار در خوانش داستان لذت بخش جلوه مي دهد .

سمفوني قورباغه ها مجموعه اي از ارتباطات عنكبوتي بسيار قدرتمند شخصيت ها و محيط است . ارتباطاتي كه در بين شخصيت ها بوجود آمده و در نهايت همه آن ها قائم به محيط پيراموني شخصيت ها مي شوند . ارتباط زن با مرد . ارتباط زن با مرداب . ارتباط مرد با مرداب . ارتباط مرد با مرد ماهي به دست . ارتباط مرد ماهي به دست با مرداب و... همه اين ها دست به دست هم ، مجموعه اي منظم  از ارتباطات پر رمز و راز افراد با هم و افراد با محيط را به نمايش مي گذارند كه به اثر انسجام خاصي مي دهند .

سمفوني قورباغه ها به نوعي سمفوني كلمات و تصاوير نيز هست . كلماتي كه با هماهنگي و هارموني در كنار هم قرار گرفته اند مجموعه  فضاهايي را به نمايش مي گذارند كه بي شباهت به تابلوهاي نقاشي نيستند:

« عكس همين مرداب بود، وقت غروب كه پشت  ني هاي اش سرخ سرخ است . سايه هاي كج و معوج ني ها افتاده روي سطح سبز لجني مرداب.»

بخشی از داستان واقعن زيباست . منظورم زماني است كه شخصيت زن داستان مجذوب تابلوي عكسي مي شود كه مرد از مرداب گرفته است . اين عكس باعث جذب زن و برقراي ارتباط بيشتر با مرد مي شود كه به ازدواج ختم مي شود و سفر ماه عسلي كه بعد از آن انجام مي شود زن را به مرداب توي عكس مي رساند و در آخر سر ، آن حادثه مرموز حادث مي شود . مرداب دورافتاده قرباني هاي خودش را حتا از توي شهر و از بين انسان هاي مدرن به دام مي اندازد . گرفتار شدن زن به اين شكل در نوع خود بسيار بكر و زيبا است .

زبان  داستان شسته رفته و در خدمت داستان است . در واقع تاج مهر به زباني در داستان دست يافته كه مختص خود اوست . زباني ساده و صميمي كه معمولن يكدست و بي فراز و فرودهاي تازه كارانه است .

البته در جاهايي از داستان فعل ها به وسط جمله منتقل شده اند كه گاهي از حد معمول خارج شده و به نثر ضربه مي زند :

« خودتان فكرش را بكنيد يك زن بخاهد تنها بماند يك اينجور جايي و ترس هم نداشته باشد،خُب معلوم است يك چيزي‌اش شده ديگر.آن هم زني كه تازه عروس است. مي‌دانيد كه براي كساني كه تازه به هم رسيده‌اند و اول كارشان است چقدر سخت است جدا ماندن از هم. كاپوت ماشين را زدم بالا، نه كه مشكلي داشته باشد، نه ، فقط گفتم لِفت‌اش بدهم شايد از خر شيطان بيايد پايين با هم برگرديم خانه. »

البته در داستان ايراداتي هم مشاهده مي شود كه بيان آنها لازم به نظر مي رسد . در بخشي از داستان ، جريان كودكي هاي راوي به ميان مي آيد كه به نظر نه تنها زائد است وكمكي به پيشبرد اثر نمي كند بلكه به كار هم ضربه زده است . در واقع اين بخش هر چند ديد زيبايي شناسانه شخصيت در شكار رنگ ها را نشان مي دهد ولي روستايي بودن شخصيت را نيز بيان مي كند . معمولن يك شخصيت روستايي خيلي بيشتر از ديگران به عوامل ناشناخته و ماورايي اعتقاد دارد در صورتي كه اين فرد در داستان كاملن معكوس اين نظريه و اين منطق عمل مي كند و اين كمي پلات داستان را تحت الشعاع قرار داده است .

مرد ماهي به دستي كه در قسمت هايي با راوي همسفر مي شود بسيار هوشمندانه وارد داستان شده است ولي خروج اين شخصيت از داستان بسيار ناشيانه و كليشه اي است و آدم را ياد فيلم هاي از اين دست مي اندازد كه افراد در يك چشم به هم زدن و به صورت ناگهاني ناپديد مي شوند . خروج شخصيت از داستان به همان صورت عادي، هيچ لطمه اي به داستان وارد نمي كند .

و در قسمتي كه يك نويسنده به همراه زني رقاصه و خوش اندام وارد داستان مي شود نيز احساس مي شود اثر دچار كليشه ، تكرار و يك جورهايي شعار زدگي شده است . اصلن چه لزومي داشت اين شخص نويسنده باشد؟ آيا عام بودن اين شخصيت ضربه اي به داستان وارد مي كرد ؟ جالب اين جاست كه اين آقاي نويسنده به شدت هم دست بزن دارد كه از يك روحيه هنري به دور است !

به هر حال داستان سمفوني قورباغه يكي از آثار خوب داستاني نويسندگان جوان كشور در زمينه داستان كوتاه در يكسال گذشته است كه به اين سبب عرض تبريكي بايد گفت به قلم نويسنده اش . 

 

ياسر اكبريان (خرم آباد)

وقتي  به سمفوني قوباغه ها گوش مي كنم چند سوال اساسي در ذهنم مي آيد، يكي اينكه ژانر داستان چيست ؟، آيا رئاليسم است، يا فرا رئاليسم ؟ داستان و آشنايي راوي و پري با يك تصادف آغاز مي شود، تداخل برنامه دو عكاس در يك گالري كه بعد از جر وبحث، به آشتي مي كشد، هر دو عكاس دنبال رنگ هاي خاصي هستند. راوي دنبال رنگ گمشده اي است كه ريشه در كودكي اش دارد و آخرين بار روي بال يك سنجاقك ديده است وپري دنبال كوتاه ترين فاصله ي رنگ بين شب وروزكه آنها را به يك ويلا  مي كشاند.داستان رئاليسم است و ترسي هم كه راوي دارد ما آنرا در اواسط كار رئاليسم مي دانيم، مردابي كه متروك است و شايد مردم حرف از آن درآورده اند، ولي در اواسط داستان نويسنده با رئاليسم پا به سردابه هايي ناشناخته مي گذارد، و داستان را روي به فرا رئال سوق مي دهد، مردابي مرموز كه زنها را عاشق خود مي كند، بعد آنها را مي بلعد، با توجه به نوشته هاي بالا من ژانر كار را رئاليسم تلفيقي مي دانم، كارهاي امروزي خصيصه آنها تبعيت نكردن محض از مكاتب است.

رئاليسم تلفيقي به آن دسته از داستان ها گفته مي شود كه از رئاليسم و فرا رئاليسم تشكيل شده است بطوريكه به قطع يقين نه مي توان گفت رئاليسم و نه فرا رئاليسم. دقيقن اگر بخاهم داستان سمفوني قورباغه ها را ريخت شناسي بكنم يك داستان است كه با منطقي رئال شروع شده و در اواخر كار منطق فرا رئال به خودش مي گيرد.

نمادي كه نماد نيست

مرداب آيا نمادي در حوزه داستان تلفيقي آقاي تاج مهر هست ؟ ما اگر از دور به نوشته تاج مهر نگاه بكنيم همه روايت ها به كنار، مرداب، ذهنم را گرفته ؛ چيزي كه تأكيد داستان برآن است ، تكرار مي شود و باز هم تكرار مي شود و هيچ منطقي كه بگويد اين مرداب نماد است در آن بوجود نيامده است، چرا كه مرداب در شگفت بودن مانده است و جايي ندارد كه ما را به ياد چيز ديگري بيندازد و اين شايد يكي از ضعف هاي كار است كه مرداب با اين كاركرد قشنگ در داستان نويسنده توانايي بدل كردن آن را به نماد ندارد.

راوي براي كه بازگو مي كند ؟

راوي براي چه كسي اين ماجرا را مي گويد ؟ آيا كسي در داستان مخفي شده است از چشم ما كه راوي برايش روايت مي كند يا براي ما ؟ من وقتي داستان را خاندم متوجه اين شدم كه خودم در داستان جاي گرفته ام و راوي براي من روايت مي كند و شايد بهتر بود اصلن آن كلمات ربط كه مشخص مي كند مخاطب خاص دارد در داستان يا اصلن نبود يا خيلي كمرنگ بود مقوله ي ديگري كه در چند كار آخر آقاي تاج مهر مشهود است بي ثباتي قطعيت در روايت است، بيشتر روايت هاي تاج مهر به (شايد، بايد، لابد، حتمن) ختم مي شود و اين كلمات است كه شانه ي روايت هاي تاج مهر را مي سازد و اين خودش به خودي خود بي ثباتي در قطعيت مي آورد ما نمي توانيم در كارهاي تاج مهر يك مفهوم خاص را در داستان قطعي كنيم و بگوييم منظور نويسنده اين است ، چرا كه شك و ترديد در تمام داستان هاي گذشته ي تاج مهر وجود دارد اما معضلي كه در سمفوني قورباغه ها وجود دارد اين است كه مي توان گفت يك قصه ي بسيار جذاب است. من با توجه به اينكه اين تصور را از يك داستان خوب دارم كه اگر بصورت كلمات داستان چنگ بيندازيم و پرده ي داستاني اوليه ي آن را پايين بكشيم بايد مفهوم و محتواي عميقي در پس آن نشسته باشد كه سمفوني قورباغه ها يكي از معدود داستان هايي است از تاج مهر كه از اين خصيصه محروم است. ماجرا جذاب است ،همچون قصه هاي جذاب امريكاي لاتيني اما محتواي فكري در پشت آن نيست و احساس مي كنم كه باز هم دست به يك تلفيق ديگر زده است. آن هم جذابيت زياد و بي محتوايي ويا ساده انگارانه كاروري.

 

پاریزی : من فقط یک نکته در مورد نقد آقای اکبریان می خواستم بگویم.

اینکه گفته بودندتاکید داستان بر مرداب است و مرداب تکرار می شود وهیچ منطقی که بگوید مرداب نماد است وجود ندارد..من فکر می کنم همین تکرار خود منطق ایجاد نماد است چرا که به نظر من در بحث نماد دو چیز را باید در نظر بگیرم یکی مراحل تبدیل یک ایده یا استعاره یا ذهنیت ساخته شده به نماداست و دیگری ضرورت ایجاد آن نماد.از آنجا که مرداب یکی از ستونهای اصلی این قصه است و همه فضاهای ساخته شده حول آن در نوسانند پس بحث ضرورت جوابگو است.در مورد مرحله های تبدیل شدن به نماد همین بس که مرداب موقعیت روان شناسانه خود را در موقعیت شخصیتها ایجاد می کند نه محیط بیرونی آنها.یعنی مرحله تبدیل به نماد در اینجا یک مرحله درون متنی است که ربط داده می شود به حالتهای روحی و روانی شخصیتها نه صرفن یک محیط خاص با یک موقعیت خاص!نه یک مرداب در کنار یک ویلا .بلکه یک زندکی به ظاهر روشنفکرانه در کنار انزوا و دوری و فرو رفتن آدمها در خود و در گذشته شان.ماندن در دنیایی که قبلن تجربه اش کرده اند.نه دریچه ای به سوی رنگهای جدید و دنیاهای جدید...امیدوارم مطلبم را به خوبی رسانده باشم.

 

 

زهرا ميمندي پاريزي(كرمان)

قصه ,قصه جزییات است و روند روایتی در جزییات شکل می گیرد.جزییات فضایی که کلی اند و از رویداد های متفاوت و پشت سر هم تشکیل شده اند.جزییات مکانی که به توصیف ذره ذره مکان اتفاق داستان می پردازند .چه از نظر بعد توهمی آن که در ذهن خواننده ایجاد می شود . چه از نظر مکان مادی که کلمات خود داستان ایجاد کرده اند .ویلایی در کنار یک مرداب !مکان واقعی که قصه قصد توصیفش را دارد و جزییات در آن نقش پر رنگی دارند.دیگر جزییات شخصیتی یا شخصیتهای قصه ، که به نظر مهمترین بخش جزییات را در روند قصه دارند و پررنگترین نقش را ایفا می کنند.یعنی در واقع ستون اصلی این متن اند؛ درونی و بیرونی؛ روحی و روانی...شخصیتهایی که از لحاظ روانی دچار حالتهایی خاص اند .علایق شان خاص است و خواسته هایشان و آرزوهایشان خاص تر! به دنبال یک لحظه خاص,یک توهم که آنها را سر پا نگه داشته ولی در عین حال کم کم دارد از زندگی طبیعی دورشان می کند. به درون خودشان می کشاند.به تنهایی و به فاصله گرفتن از بقیه ! مرداب که آرام آرام دارد شکل می گیرد.مرداب که بیشتر به صورت یک تیپ در درون قصه وجود دارد تا یک واقعیت بیرونی در خارج از این آدمها.مرداب کجای این آدمهاست.؟اصلن جایی باید در درون این شخصیتها برای اش در نظر گرفت یا نه ؟این آدمهای به ظاهر خوشبخت که هر دو لحظه نابی رادر زندگی می جویند.یکی به دنبال رنگی خاص و دیگری لحظه ای خاص!

 

پس مرداب کجاست؟این سوال را از این جهت گفتم که مرداب در اینجا نه تنها کارکرد بیرونی دارد یعنی نه تنها بخشی از قصه اصلی است که کلید همه ماجراها به آن ختم می شود .همه شایعات در مورد مرداب است.ماجراهایی که گفته می شود .پیرمردی که داستان تازه ای را طبق دیده هایش می گوید .مردابی که عاشق می شود.آنطرف مرداب.قورباغه های مرداب...

 

اینها همه بخش اصلی فضای روایتی را تشکیل می دهند که در لایه نخستین متن به چشم می خورند و ما از خواندن خط به خط آن لذت می بریم..اما در گذر از این بخش ما به سطح دیگری از کارکرد مرداب می رسیم.یعنی بیاییم بعد روانکاوانه آن در این داستان را هم ببینیم.اگر آن را یک نماد ببینیم .نمادی در کارکرد درونی شخصیتها که میل به نزدیک شدن به آن وجود دارد .ماندن و سکون.حرکت نکردن و فرو رفتن و بقیه را نیز به همراه خود نابود کردن(تو هیچگاه پیش نرفتی تو همیشه فرو رفتی- شعر فروغ)اما چرا زن ها؟چرا در زنها میل به یکی شدن در مرداب وجود دارد؟این جبهه گیری عجیب و جالب است اما در انتها جوابی به آن داده نمی شود.گر چه در پایان داستان باز این دیدگاه روانشناسانه نیز زیر سوال می رود آنجا که جای دو رد پا دیده می شود وانگار این علت و معلولها باز خود ایجاد سوال می کنند.

 

دیگر سمفونی قورباغه ها !اگرتک تک کلمات این نوشته و قصه را یک نت موسیقی از این آواز دسته جمعی بگیریم که ایجاد سمفونی متن را ممکن می سازند این اتفاق به نظر کامل ایجاد شده است. یعنی متن حرکت دار و جاندار است .مخصوصن زاویه دید نامه وار یا دوم شخص توضیحی خیلی به آن کمک کرده .انبوهی از ماجرا ها .گذشته شخصیتها .آشنایی آنها .علاقه هاي شان .چیزهایی که می دانند.جیر جیرک آبی.کله قوچ وحشی.ساقه گندم.ساقه شیرین بیان.سنجاقک.کشوی کمد چوبی.مادری که هنوز در روستا زندگی می کند.پیرمردی که ماهی گنده به دست داشته.نویسنده ای در یک ویلا.گذاشتن صفحه گرام.لذت هم آغوشی با مرداب .نمایشگاه عکس.رنگ.آفتاب.تاریکی .روشنی . سایه .مه و. و. و..انبوهی از صدا ها که از گوشه و کنار این نوشته به گوش می رسد و در نهایت ایجاد یک هارمونی بزرگ و یا همان سمفونی می کند که یکدست است .اما اینهمه صدا در درون شخصیتها نیست شخصیتها که خود یکی از عوامل ایجاد سمفونی هستند در ذات خود بی صدایند.شخصیتها انگار مثل عکسهایی سیاه و سفیدند که فقط کارهایی که به آنها گفته شده اتوماتیک وار انجام می دهند. یعنی غوغایی در درون شخصیتها که ایجاد سرو صدا می کند به طور قطع دیده نمی شود که این دیکتاتوری نویسنده در آوردن صداهای مختلف است که ایجاد صدا می کند. آوردن تصویرهایی که زیبایند اما آنگار کارکردی نمی توان برایشان دید ؛ جیر جیر کهای بچگی نمی دانم می توانند دلیل خوبی برای شنیدن سمفونی قورباغه ها در بزرگی باشند. و یا شخصیت زن که آرام دارد با مرداب و وسوسه اش می رود.از زن چیزی نمی دانیم .البته این خوب است . می توان توهم آن نویسنده را هم به یاد آورد. از این جهت خوب است که اصلن خود موجود زن و وجودش اینجا در نهایت دچار شک می شود.یا در اصل آن و بودن آن می توان شک کرد .این می تواند عمد نویسنده باشد.البته فکر می کنم با این فرض که فضا فضای توهمی و عدم قطعیت است می توان همه علت و معلولها را به هم چفت و بسط داد .این تنها فرضی است که بعد روانشناسانه قصه را نیز پاسخ می دهد.هیچ چیز آن چیزی نیست که می بینیم.می توان در آن واحد در بودنش شک کرد.پیرمردی که حرف می زند و چند لحظه بعد دیگر نیست.از نویسنده و زنی می گوید که طبق شواهد وجود نداشته ..پس این عدم قطعیت است که به نظر منبع لذت بردن از خوانش این متن است.کلید حل معمایی که طرح شده !در نهایت همین عدم قطعیت است که می تواند به هذیان گویی این مرد پاسخ دهد و حتا مخاطبی را که مرتب در طول حرفهایش خطاب قرار می دهد دید.این همان شک است.همان توهم که می تواند کل این اثر را یکجا قابل تعریف کند.........

به امید موفقیت بیشتر برای نويسنده و همه دوستان خوب کاف استوری

 

 

نظام حقي آبي (خرم آباد)

ژانر اين داستان مابين شگفت و رئال است. مثل كارهاي گلشيري (معصوم اول، گرگ و... ...).

در اين نوع از داستان، چيزي به ظاهر ماورائي (مترسك در معصوم اول و گرگ در داستان گرگ) وجود دارد كه شواهدي در داستان شگفت بودن و وجهه ماورائي آن را تأييد مي كنند و در مقابل، تجربه زيستي ما و شواهدي ديگر در داستان رئال بودن آنها را موجه مي كنند. اين داستان جزء گروه داستان هاي قصه مند است. پايان غافلگير كننده دارد. غيرخطي است. راوي براي مخاطب در داستان روايت مي كند.

قصه اين داستان در مورد زن و مردي با روحيات خاص است كه به خاطر هنر مشترك عكاسي با هم ازدواج مي كنند. زن به دنبال لحظه اي خاص است كه نه تاريك باشد و نه روشن. مرد به دنبال رنگي خاص است كه هيچ وقت مثل آن را نديده. در يك ويلاي عجيب با مردابي عجيب روبرو مي شوند. بنابر شنيده ها اين مرداب زنها را به سوي خودش جذب مي كند. در نهايت همسر راوي درحالي كه موفق به كشف لحظۀ بين تاريكي و روشنايي شده ناپديد مي شود. كه به احتمال زياد اسير مرداب شده است.

اين داستان جهت گيري فمنيسمي دارد. هميشه زن را خونسردتر باهوش تر و با دانسته هاي بيشتر نسبت به مرد نشان مي دهد (تقابل اين دو در هنگام نصب تابلوهاي عكس درگالري خود، اين ذهنيت را تأييد مي كند).

با توجه به ژانر، قصه و جهت گيري قصه ي داستان: بر مبناي نقد ساختارگرا ، بايد ديد كه عناصر سازنده اين داستان تا چه حد در خدمت كليت اين اثر بوده اند؟!

در اين گونه داستانها، در سرتاسر داستان بايد رمز گونگي وجود داشته باشد. چون قرار نيست كه به شناختي حقيقي و واقعي در مورد وقايع  داستان برسيم. در اين داستان با زني مرموز كه واكنشي مرموز نسبت به مرداب نشان مي دهد و دنبال لحظه اي مرموز است روبروايم. با راوي اي مرموز كه نمي توانيم بفهميم حقيقت را روايت مي كند يا دروغ را و نمي دانيم چرا هيچ كاري براي رهايي از آن وضعيت نكرده وبه دنبال رنگ مرموزي است روبروايم. با ويلايي مرموز كه ساكنان  مرموزي را در گذشته داشته و همسايه هايي (زن همسايه و پيرمرد) مرموز دارد طرفيم. اين رمز گونگي در ماهيت مرداب، خاصيت آن و دنياي پشت آن به اوج مي رسد و سرنوشتي مرموز را براي زن راوي رقم مي زند. مخاطب اين روايت بر طبق تجربه زيستي ما بايد پليس باشد. ولي نوع روايتي كه براي او مي شود اين احتمال را كمرنگ مي كند و اين سبب مي شود كه ماهيت مخاطب نيز به عناصر مرموز داستان اضافه شود.

شخصيت راوي در اين نوع داستانها نبايد خيلي روشنفكر، با هوش، با سواد، محكم و... باشد چون در اين صورت مجبوريم كه روايت و ديدگاه او را قبول كنيم. چنين آدمي چون اعتقادش به خرافه در حد صفر است نمي تواند داستان را بين رئال و شگفت روايت كند. در عين حال اين آدم نبايد خيلي هم بدوي باشد. چون در اين صورت چيزي جز خرافه براي روايت ندارد. گلشيري در داستان معصوم اول و در داستان گرگ راوي را معلمي كه از اهالي آبادي است انتخاب مي كند و در اين داستان راوي عكاس است. شخصيت زن خيلي شكافته نشده است و اين ابهام در مورد شخصيت او در خدمت داستان است. شخصيت زن اين داستان به شخصيت زن داستان گرگ تنه مي زند.

در اين نوع داستان بايد ماجرا از طريق كسي غيراز سوم شخص نقل شود چون ما مجبوريم كه به سوم شخص اعتماد كنيم. در اينجا به درستي  راوي اول شخص همراه با مخاطب انتخاب شده است. تكنيك زيبايي كه در روايت اين داستان استفاده شده است به اين ترتيب است كه از طريق نوع روايت راوي، متوجه قدم زدن او و مخاطبش مي شويم. به عنوان مثال راوي در جايي مي گويد كه «سه پايه و دوربين اش را بر مي داشت، مي رفت روي تپه سنگي كه پشت مرداب است آنجا را مي گويم. تپه آنجاست» و بعد از يكي دو صفحه اشاره مي كند كه «دوربين وسه  پايه اش همين طور كه مي بينيد اينجاست»

اين داستان از لحاظ زبان موفق است. چون اين زبان مخصوص اين راوي است: دايره لغات، ساختار نحوي و جايگاه چينش لغات روي محور جانشيني و انتخاب نوع برخورد با مفاهيم براي تعريف كردن آن، همه و همه مخصوص اين شخصيت است. هرچند كه راوي به اندازه اي كه بايد و شايد حيرت زده نشده است. املاي بعضي كلمات به عمد در جهت نزديكي به شكل تلفظ آنها عوض شده كه به نظر من كاري مفيد و ارزشمند است.

تصاوير در اين داستان نقش مهمي برعهده داشته اند. مرموز بودن شخصيت ها، مرداب و ويلا مفاهيمي اند كه به سختي ممكن مي شود كه به تصوير تبديل شوند. در اين داستان همه ي اين مفاهيم در: صداي سمفونيك قورباغه ها و زوزه شغال تبديل به تصوير شده اند.

در اين گونه داستانها كه رئاليسم تجربي ما و ماوراء شانه به شانه هم و موازي حركت مي كنند و ما قرار نيست كه بين ماوراء و واقعيت يكي را به طور كامل انتخاب كنيم هميشه تصويري وجود دارد كه من به اين تصوير مي گويم تصوير سرنوشت ساز. اين تصوير سرنوشت ساز جايي است كه واقعيت و ماوراء به هم مي رسندو اصطكاكي با هم ايجاد مي كنند. دو خط موازي واقعيت و ماوراء، در اين نقطه مماس مي شوند. وظيفه تصوير سرنوشت ساز اين است كه هيچ كدام از اين دو وضعيت را غالب نكند. بلكه بايد طوري آنها رادر هم حل كند كه در نقطه به هم پيوستن اين دو وضعيت نتوانيم هيچ كدام را برتر بدانيم. در داستان معصوم اول يكي از اهالي خواسته با بيل جلو پاي مترسك را بكند اما جنازه او كنار مترسك در حالي پيدا مي شود كه انگشت پايش قطع شده و ممكن است اين كار را مترسك كرده باشد و در عين حال ممكن است خودش با بيل انگشتش را قطع كرده باشد. در اين تصوير براي هر دو حالت شواهدي هست كه هر كدام از آنها را تأييد مي كند و در عين حال شواهدي هم هست كه هر كدام را رد مي كند. در داستان گرگ لحظه اي وجود دارد كه گرگ ماورايي به نزديك تله مي رود اما به طعمه ي آن دست نمي زند.يك نتيجه گيري اين است كه گرگ واقعن جادويي است. احتمال ديگر اين است كه شايد گرگ سير بوده و نخوردن گوشت روي تله طبيعي بوده. در اين تصوير واقعيت و ماوراء در هم حل مي شوند و هيچ كدام مغلوب نمي شوند. در داستانهايي از اين نوع كه وجهه واقعي و وجهه ماورائي شان شانه به شانه هم حركت مي كنند اگر تصوير سرنوشت ساز وظيفه اش را خوب انجام دهد كليت رازگونگي داستان هم موفق است و اگر عكس اين رخ دهد داستان شكست مي خورد. تصوير سرنوشت ساز در اين داستان تصوير روبروشدن راوي با پيرمرد است. در اين تصوير، غيب شدن پيرمرد و مطلع بودن او از همسر راوي نشان از ماورائي بودن اوست. ولي عناصري نيز حكايت از رئال بودن او دارند مثل بوي ماهي كه در فضاي ماشين باقي مي ماند و اينكه با توجه به گفته خود پيرمرد كه از روي ديوار نويسنده و معشوقه اش را ديد مي زده مي توانسته راوي و زنش را از روي ديوار ديده باشد كه در اين صورت چيز ماورائي اي وجود ندارد. تصوير سرنوشت ساز در اين داستان، موفق است و رازگونگي داستان سرپا باقي مي ماند. در اين نوع از داستان كدها نقش مهمي دارند. چون اين داستانها مي خواهند استعاره اي از زندگي واقعي باشند. اين داستان از اين نظر در جاهايي موفق و در جاهايي ناموفق است. از طريق سياه شدن نگاتيوهاي دوربين زن،( كه به گفته راوي در لحظه اي كه نور غير مناسب  است رخ ميدهد) متوجه مي شويم كه زن قبل از قدم نهادن در مرداب، لحظه رويايي اش را ديده- لحظه اي كه مرز بين تاريكي و روشنايي باشد- و از آن عكس هاي زيادي هم گرفته است. همزماني در رفتن به مرداب و برآورده شدن آرزوي ديرينه نشان مي دهد كه مرداب به نوعي آرزوي زن بوده و وجهه اي مثبت از مرداب را نشان مي دهد. در جاهاي ديگر نشانه ها به اين اندازه موفق نيستند و اغلب قابليت استخراج از متن ( به شرط مستند بودن در خود متن) را ندارند ( لااقل به اندازه اي كه استعاره داستان كامل شود گويا نيستند). سرنوشت جيرجيرك آبي كه توسط راوي شكار مي شود شبيه سرنوشت زن است كه تسليم مرداب مي شود. ولي از اين پتانسيل استفاده نشده است.

اين داستان براي سلايق گوناگون جذاب و تأثيرگذار است. چند دليل اين جذابيت، اينها هستند.

1- قصه مند بودن داستان

2- روايت غيرخطي

3- تعليق غيركلاسيك :تنها زمينه شگفت زده شدن، پايان عجيب داستان نيست. بلكه مخاطب در هر جمله با شگفتي جديدي روبرو مي شود.

4- وجود " آنِ " حادثه، "آنِ" شخصيت، "آنِ" مكان و...

www.barcelona96.persianblog.ir

گلرخ (تبعيدي)هامبورگ

 چيزي كه باعث شد من از داستان لذت ببرم اين است كه داستان يك داستان بومي است.بومي به معني ايراني بودن.به معني قصه داشتن ؛ قصه خوب و جذاب داشتن.براي كسي مثل من كه از ايران دورم و ممكن است با فضاي ايران آشنا نباشم يك كار متفاوت است.متفاوت از اين جهت كه فضاي اش خاص خودمان است.اما از آنجا كه اين فضا از لحاظ ذهني براي هر كسي قابل تجربه است-هر چند متفاوت- داستان قابل توجهي است و اين امتياز كار است.

خوشحالم از اينكه مي بينم گرايش به داستان نويسي در ايران بيشتر شده است.حد اقل براي ما اينجور فضاهايي غنيمت است و باعث مي شود تكرار ديگران نباشيم و ذهن مان و نوشته هاي مان رنگ و بوي ايراني بگيرند...

احساس مي كنم اين فضا را خودم تجربه كرده ام و مثل يك ذهنيت دور به يادم مي آيد.شايد مربوط به كودكي هاي ام باشد كه احساس مي كنم خواب شيريني بوده است...

كاف استوري را خيلي اتفاقي پيدا كردم  و خوشحال ام از اين بابت.اما اي كاش ما كه ايراني هستيم بيشتر به ايراني بودن مان افتخار مي كرديم و بيشتر قدر همه ي چيزهاي خوب مان را مي دانستيم.فكر مي كنم اگر به جاي كاف استوري يك اسم خوشگل ايراني براي وبلاگ تان انتخاب مي كرديد خيلي بهتر بود.

اميدوارم نوشته ام به دردتان بخورد...

 

 

ويدا شفاف(خرم آباد)

با تشكر از نويسنده داستان بخاطر اصرار در نگارش تازه و بكري كه از زبان فارسي دارند.

قصه داستان مربوط به اتفاقي است كه شايد در اينجا شگفت به نظر آمده ولي به تصور من اينطور نيست اين مرداب سرپوشي خرافي بر جنايات راوي و يا ديگران است.

داستان در ابتدا با كشمكش و لجبازي بين دو نفر زن و مرد كه تازه ازدواج كرده اند شروع مي شودمي باشد كه كشمكش  بين آنها براي ماندن و رفتن است.

و همين باعث ايجاد تعليق در همان ابتداي داستان شده است. يعني تعليق بصورت بسيار پررنگ خودش را نشان داده و تا به انتها در نقطه پايان داستان خواننده را به دنبال خود مي كشاند و جذابيت اين تعليق بشكلي است كه خواننده دنبال چراي داستان است.

جمله ها كوتاه- شمرده و خلاصه و مفيد پرداخته شده اند.

در اين جمله: ( آدم هايي كه توي تمام عمرشان يك بار هم كه شده، بلند نشده اند لحظه در آمدن آفتاب را ببينند نمي توانند ادعا كنند زندگي كرده اند.) دليل بر ديدن زيبايي صبح و صداقت طبيعت بكر آن وقت روز است.

چرا مرداب فقط دخترها آن هم زيبارويان را در خود مي كشد ؟

بدنبال رنگ خاصي كه در بال سنجاقك است رفتن به تصور من بدنبال اميال و آرزوهاي دست نيافتني است.

نيافتن رنگ مورد دلخواه به مانند موقعيتهايي است كه در زندگي، انسان بدنبالش است ولي يا اصلن بدست نمي آوردش و يا اينكه فقط و فقط يكبار در طول زندگي اتفاق مي افتد و ديگر تكرارشدني نيست. كه آنزمان است كه بايد بنابر موقعيت زماني جهت آنرا عوض كرد.

در جايي از داستان كه مرد مطلع از اتفاقات داخل ويلا تعريف مي كند و نيز كتك خوردن دختر بوسيله آن مرد نويسنده به تصور من همه اش صحنه سازي و رد گم كردن است ولي خيلي جالب است وقتي كه تعريف به مرداب مي رسد در همان زمان راوي بوي ماهي داخل ماشين را پيش مي كشد كه بوي اين دو مشمئزكننده و متعفن است و هر دو يكجور بدبيني را در ذهن تداعي مي كند.

از سمفوني قورباغه ها تصور درستي شده است كه از آنها تكرار كلمه "رفت" به گوش مي رسد و انگار كه آخرين رفت شخصيت داستان (پري) را به مخاطب گوشزد كرده است. اصلاً وقتي كه اتفاقي يا واقعه بد و تلخي مي خواهد براي انسان بيافتد انگار كه ضمير ناخودآگاه انسان نشانه براي ما مي فرستد تصور من از سمفوني قورباغه ها همان رفتن وبازنگشتن پري به داخل مرداب تا ابد است.

داستان داراي يك "آنِ" مكان است كه در آنجا "آنِ" ماجرا بوجود مي آيد.

درونمايه داستان بسيار قوي بوده و باعث شده كه يك سري باورهاي غلط عامه را نسبت به زندگي و محيط اطرافشان پررنگ جلوه دهد.

بايد بگويم كه اين داستان در من يك حس غريب و يك كششي عجيب بطرف خود بوجود آورده است بخصوص آن قسمت از داستان كه مربوط  به رنگ بال سنجاقك مي باشد كه درست به مانند هدفي مي ماند كه كسي سالها به دنبالش باشد و سپس آن را در نقطه اي پيدا كند. به مانند هدفي روشن و نوراني كه دست نيافتني است ولي نافذ در ديدگان و ذهن و حافظه بلندمدت هر كسي جاي خودش را باز مي كند و هيچوقت فراموش نمي شود.

اين جمله :( با اين حال خيلي چيزها هستند كه وجود دارند اما ما نمي توانيم ببينيم شان. اين يعني ما محدوديم.) جمله اي است بسيار با معني و با محتوايي بسيار وسيع كه جاي بحثي گسترده دارد كه من به همين جمله اكتفا مي كنم كه وقتي كه براي انجام كاري ويا رسيدن به هدفي كه اين هدف ممكن است رسيدن به مقصد باشد يا ديدن چيزي باشد ويا رسيدن به عشق باشد آزادي نداشته باشيم پس محدوديم و بقول عامه دستمان بسته است.

اشاره به بازي كودكي و علاقه به حشرات و دنبال كردن آنها را من از نظر روان شناسي باز مي كنم كه هر انساني در دوران كودكي هر كاري يا بازي ويا رفتاري انجام مي داده است همانها را در بزرگسالي با طيف گسترده تري انجام مي دهد. و اين يعني كودكي را پرورش دادن و بزرگ كردن كه دراين داستان بوضوح احساس مي شود.

و در خاتمه بايد بگويم كه چرا يك ويلا كه هم محل زندگي و هم گذران دوران شيرين ماه عسل در آنجا مي باشد بايد به يك مرداب كه همچنانكه از اسمش پيداست آب مرده و مانده و گنديده است و نمادي از خاتمه زندگي است ختم شود و يا در كنار هم باشند كه اجباراً منجر به يك چنين اتفاق اسفباري بشود كه اين خود چراي داستان مي باشد.

 

مريم دلباري ( آبادان)

اين داستان مرداب نيست! هروقت ازكرم رضاتاج مهرداستان خوانده ام لذت برده ام .شايداين به سليقه من برگرددياقدرت نويسنده .نمي دانم . ماننددوست داشتن خيلي ازچيزها وآدم ها و...و...كه نمي دانم چرا؟ امادرباره اين داستان به عنوان اثري مستقل ((تاحالاديده اي كه مرداب جنازه پس بدهدمرداب كه دريانيست )) اين داستان مرداب نيست .چرا؟به چنددليل كه خواهم گفت . درباره ساختاروزبان منسجم داستان سمفوني قورباغه ها جاي هيچ شبه اي نيست.بي تامل تصميم دارم ترجيحادرباب نشانه هاوتضادهاي داستان آن هم ازجانب تاويل شخصي بنويسم . درابتداي داستان به ياد اولين داستان مجموعه دشت مشوش اثرخوان رولفو(ترجمه فرشته مولوي)افتادم .داستان ماكاريوكه لب گندابرو(مرداب )نشسته بود و روايت مي كرد و قورباغه ها نيزدراين فضاسازي نقش به سزايي داشتند اماباشكستن فضاي رئال داستان كرم رضا به متفاوت بودنش پي بردم .داستاني ميان رئال وسوررئال. اين داستان مرداب نيست كه جنازه اي دست مخاطب بدهد و او را يكراست با پيرنگ درگيركندبلكه دريايي است كه به اندازه توانايي مخاطب شخصيت (جنازه)اي به اومي سپارد.دريايي كه مي تواند ما راغرق كند ويا به ساحل برساند امامرداب جزحرمان و ركود راهي ندارد.دريا شناور است .مواج و پرهيجان .اين نشانه برايم بسيارجذاب بود.راوي خودرابه مردابي سپرده ونسبت به شرايط موجود بي تفاوت است وچه بسا اگر  به دريا هم مي سپرد همين مي شد امابارنگ وعمقي ديگر. گرفتن عكس ازمرداب وحسرت و آمال زن داستان نيزمي تواند بيانگرنوعي توهمات انسان(زن)هنرمند و روشنفكر از فضاي موجودباشدكه درواقع نوعي مرداب بيش نيست .همه ي زيبايي ها رنگ وبوي مرداب دارد .(مرداب عاشق زن هاي زيبامي شود)عكس ها .عشق. آرزو و قورباغه  و شغال نيز مي توانند انسان هاي پيرامون زندگي باشند .تقابل ويلا ومرداب ازديگرنشانه هاي موفق داستان است.يكي مي خواهد در ويلا باشد و ديگري تنها دركنار مرداب.آن هم مردابي متفاوت كه باخشونت و اجباركام نمي گيرد بلكه بانثارلذت به زنان آنها را درخود فرومي برد.آيا اين همان روابط انسان هاي اطراف مانيست ؟اين لذت هايي كه در دنياي ماوجود دارد چه بي محابا خود را به آنهامي سپاريم وغرق مي شويم بي هيچ ناله اي!! اين مرداب ها چه انسان هايي را كه نبلعيده است.فرشته درمرداب كه زن داستان نيز مدعي بود ازجشن آنها عكس هم گرفته است ازتضادهاي بكري ست كه به خوبي ازآن درخدمت داستان استفاده شده است و در نهايت مرد كه هنوزسردرگم است چگونه مي توانددرپشت مرداب آنجا كه زنان بي شماري دل وجان سپرده اند راه پيداكنند؟راستي چرا ين مرد راهي نيافته؟ چون ازجنس مرد است ؟سيب گازنزده است؟يا نوعي ازانسان هاي متفاوت است .اين تضاد نيزجداي ازمرزهاي جنسيتي زيباست. همين تقابل ها سبب كشمكش داستان و ايجاد روايتي مرموزشده است كه حضورنشانه ها رمزگشامي شود. كوتاه سخن : آقاي تاج مهر ازاينكه بانوشتن ودراختيارقراردادن اين داستان مرا درلذت آفرينش خويش شريك كردي سپاسگزارم

 

ميرمهدي گل آرا (از ؟ ) با سلام ودرود به همگي ،الوعده وفا ،دوست عزيزم تاج مهر جان اينكه داستاني با اين حجم نسبتا زياد ميتواند خواننده را تا نقطه پايان دنبال خود بكشد نشانگر اين حقيقت است كه قلم چنين نويسنده اي قلم ناپخته اي نيست و ازتوانائيهاي بالقوه اي برخوردار است.داستان برايم بسيار گيرا بود وتوانستم تا آخرين واژه دنبالش كنم و اتفاقا ازنوع داستانهائي است كه بسيار مي پسندمشان اما نكاتي چند برخود تكليف ميدانم كه بيان كنم و اميدوارم دوست عزيزم عفو نمايند چون تعارف در مورد اثر هنري را هميشه خيانت به نويسنده دانسته وميدانم.پس باپوزش:1)نثر داستان دچار دوگانگي است گاه بسيار روان وصميمي پيش ميرود وگاه باشكستن چهار چوبهاي نوشتاري (آنهم نه به طرز زيبائي شناسانه اي) يكنواختي نثر را ازبين مي برد.2)صحنه هاي زائد بلحاظ طولاني تر كردن داستان بسيار ضربه ميزنند صحنه هائي كه با حذف آنها لطمه اي به ساختار ويا مفهوم ويا حتي شناساندن شخصيتها نخواهد خورد وحتا موجب ايجاز وجذابتر شدن داستان خواهند شد،لازم به توضيح نميدانم كه يكي از مهمترين ويژگيهاي داستان قرن سرعت ايجاز مي باشد.  3)شخصيتها با اينكه از پيچيدگيهاي خاص وپتانسيل كافي برخوردارند ومي توانند خصوصيات شخصيت داستان مدرن را داشته باشند اما بلحاظ شخصيت پردازي كمرنگ وگذرا نمو پيدا نمي كنند وجذابيت لازم را به داستان نمي دهند. )نويسنده احتمالا بخش اعظمي از اطلاعات ذهني خودرا كه 100% براي خواننده لازم وحياتي بوده نالازم تلقي كرده وحذف كرده است واين عمل موجب ايجاد ابهام نالازم براي داستان شده است.5)عليرغم موارد فوق ميخواهم اين نكته را يادآور شوم كه با درنظر گرفتن منطق داستاني اصلا در اينجا نمي بايست داستاني به اين شكل ايجاد مي شد يعني اصولا با نفس بوقوع پيوستن داستان درچنين شرايط ومنطقي مخالفم چون اساس داستان توجيه منطقي ورئاليستي ندارد كه ما بخواهيم از آن برداشتهاي نمادگرايانه يا فرا داستاني و يا هر برداشت ديگري بنماييم ،بسيار ساده است؛ تنها گذاشتن زن جوان توسط راوي به هيچ وجه درداستان توجيه نمي شود واين بدان معنا است كه گامهاي بعدي و اتفاقات بعدي هم كه بر همين پايه استوارند دچار تزلزل بوده و احتمال وقوع نمي يابند پس داستاني بوجود نمي آيد بلكه اتفاقات بصورت تحميلي بر هم متصل مي شوند و داستان سمفوني قورباغه هارا به وجود مي آورند.باز از حضور دوستان بسيار عزيزم پوزش مي طلبم واگر بر اين باور باشيد كه نقدهايي بدين شكل ممكن است نظم وبلاگ بسيار زيبا وصميميتان را بهم بزند حتما متذكر شويد تا بنده هم اطاعت كنم .....شاد وپاينده باشيد. سيزي سون:   عليرضا آستانه(خرم آباد-مقيم تهران) داستان نام خوبي ندارد. چون سمفوني مردگان را برايم تداعي مي كندو دوست تر مي داشتم كه در سايه چيزي نباشد اين داستان كه دوروز با آن كلنجار رفتم.مردي قسمتي از رويايش را از دست مي دهد. كشش مرداب چيزي مردانه است. رقيبي كه از او پرزورتر است. شايد نمادي از خودش. از كسي كه زيباترين جيرجيرك هايش مي ميرند.داستان واقعي شروع مي شود. راوي يك اتفاق ساده را با خرده روايت ها جهتي غير واقعي مي دهد.خرده روايت ها به داستان عمق مي دهند. خط داستاني شكسته مي شود. در روايت هاي كوچك تر غني مي شود و معناي تازه اي به اتفاق هاي ساده مي بخشند.روايت  جيرجيرك  ها  و خط  موازي  صداي  غوكان. روايت آينه وار از زني كه با صداي مردانه مي رقصد روايت  مرد همسايه از خانه اي كه معمولي نيست.زن ديگر زن سابق نيست. رازي به او الصاق مي شود. مرد در خود شك مي كند.مرداب عجيب مي شود. دلهره و تعليق با لحن سرد راوي بيشتر مي شود.فضاي داستان مستعد يك اتفاق ساده است كه همه خرده روايت ها برايش كوشيده اند. اتفاقي بسيط كه در عمق به وجود مي آيد نه در طول داستان.اتفاقا وقتي كه مي گويي:آخرش هم اتفاقي كه نبايد مي افتاد، افتاد....داستان آن مستي و يلگي اش را از دست مي دهد.چون خودآگاهي غير ضروري را برداستان تحميل مي كني.درست مثل اينكه اخر داستاني بگويي از خواب پريدم. اول و آخر داستان كسي را ميخكوب نمي كند. جملات بي مبالاتند.لحن گزارش گونه اي كه ترديد ها را دنبال نمي كنند. از فضاي جيرجيركها خوب استفاده نمي شود. خيلي كشش مي دهي و يك جور تعمد در بيان اين روايت احساس مي شود.مهم تر اينكه كسي كه وهم را باور كرده بازهم منطق روايت خود را دنبال نمي كند.شايد تمهيدي است براي ناباوري داستان و شگفت بودن آن براي مخاطب. اما تمهيد به جايي نيست.يك نكته ديگر اينكه داستان جناب تاج مهر يك روايت شناختي است. از توازي همزادها. از تشخص طبيعت بي جان. از ظرفيت وهم براي شناخت موجودي به نام زن.از جان گرفتن ناشناخته هايي كه ممكن است از دل يك زندگي معمولي سر بازكنند و آن را غيرمعمول كنند و وسوسه باور كردن تخيلات و پندارهاي عوام را در ما زنده كنداين شناخت جاي پرداخت بيشتري دارد   علي اصغر حسيني خاه ( دهلران )   سلام دوستان نسبتا هم ولایتی!! داستان سمفونی قورباغه ها را قبل از اینکه کسی خبرم کند، خوانده بودم (تمام وقت پای کامپیوترم می مانم و مرتب وبلاگ تاج مهر را زیر نظر می گیرم که کی به روز می شود!!!) شباهت و یکپارچگی خاصی در کارهای تاج مهر است هم در نحوه ی روایت اش و هم در نوع نگاه اش به پیرامون. البته خیلی دوست داشتم به این داستان ها که جان می دهند برای مجموعه شدن، کمی هم جهانبینی تزریق شود. حدود اینکه چه میزان معنا گرایی برای داستان کافیست و آن را وارد دایره ی داستان های ایدئولوژیک (به معنای تعریف شده اش و نه معنای ذاتی آن ) می کند، را خود تاج مهر به خوبی می داند. البته به شرط اینکه کرمرضای عزیز هم قبول داشته باشد در بعضی داستان هایش (منهای سیتاج) خلا جهانینی وجود دارد! فکر کنم لازم به گفتن نباشد که منظورم از جهانبینی و فلسفه در داستان با مفهوم گرایی و سفارشی نویسی تفاوت دارد... . یکی از دلایلش را به کرمرضا گفته بودم، اینکه انتخاب نقطه ی محوری در داستان هایش (مثلا اینجا، مرداب و سمفونی قورباغه هایش) و نوع نگاه خیال انگیز نویسنده، باعث می شود همزاد پنداری با شخصیت ها کمرنگ شود و جای هیچ کدامشان قرار نگیریم و اصلا فکر کنیم این دنیای ما نیست! قاعدتا در چنین فضایی فلسفه ای که انسان درگیرش است وجود ندارد. یک چیز دیگر هم اینکه حدس میزنم (صرفا حدس!) خود تاج مهر فقط به داستان فکر می کند، نویسنده باید تاریخ و مردم شناسی و فلسفه و ادیان و... بخواند. باقی دلایل را باید خود او کشف کند.      

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 9:11  توسط دبیرخانه کاف استوری  |