نرگس وفادار ( اهل ؟ )
سلام!
اوج داستان تراشیدن ریش راوی یا بهتر بگم خودت بود. مگه نه؟
که
اینو توی پاراگراف چهارم همون اول داستان لو دادی. یعنی همونجا متوجه شدم
که ریشتو زدی. بقیه ی داستان رو خوندم چون منتظر اتفاق جدیدی بودم که وجود
نداشت! کاش اوج داستان حتی اگه می خواستی لو بدی می ذاشتی واسه آخرترا.
جمله های نقل قول از زبان پدر یا باید کاملا عامیانه باشد یا به زبان نوشتاری:
"نگاه
! آقا را با این ریش و پشم . تو خونه هم یقه اش بسته است." یا باید نوشته
می شد:" نگا! آقا رو با این ریشو پشمش! تو خونه هم یقه شو می بنده!"
یا"ببین! آقا را با این ریش و پشمش! توی خانه هم یقه اش را می بندد."
که توی همه ی دیالوگا هست. فعل جمله ها رو هم پس مثل تموم جمله عامیانه کن. یا کلمه ی "را" که می شه "رو!"
اصلا
حالا که دقت می کنم نه تنها توی نقل قول ها که توی خود داستان هم این نکته
رو رعایت نکردی. نوشتی اگه بیام اینجا! ننوشتی بیایم اینجا یا یه جا نوشته
شده باهام نه با من، ولی باز در ادامه متن داستانت نوشتاریه.
این راوی
دو آتیشه با دو سه ساعت زیر آفتاب موندن راضی شد زیر بار حرف باباش بره؟
اصلا راوی یه کم مشکل داشت. اون که خوب فلسفه ی ریش گذاشتن رو حتی می
دونست، سنش اون قدر زیاد شده بود که فیزیک بخونه یا اصلا ریش درآورده باشه
چه طور وضو گرفتنو یاد نداشت؟ یا باید نوپا می بود یا این کاره!
نیره نورالهدی ( مشهد )

سلام
خوشحالم از راه اندازی مجدد کاف استوری

داستان اصول نانوشته رو خوندم.داستان از نثر روانی برخوردار بود و ساختار محکمی
داشت.فقط اگر دو خط آغازین داستان حذف شود بهتر است.چون کاملا اضافی بود
توضیحاتی که در خطوط بعد هم با یک جمله بیان شده بود(وضو گرفتن).
اگر داستان از جمله ی :شب دوم بود که وارد مسجد می شدم...بهتر است.
تعلیق در میانه داستان به خوبی می آمد و می رفت.پایان داستان هم به نقطه نظر
حساس اجتماعی اشاره ای تیزبینانه داشت.
برای نویسنده ی محترم آرزوی توفیق در راه نوشتن دارم.
آرش قجرجزی ( اهل ؟ )

داستانت را خواندم و جدی بگویم نوک قلمت گلوی مرا هم برید. اما جسارت می کنم و چند نکته را که به ذهن این تازه پا رسید برایت می نویسم.
یک. با همان نگاه اول به داستان، می شود دید که در دو فضا قرار داریم. اولی فضای مسجد به علاوه نیم ساعت قبل آمدن به مسجد در آرایشگاه است که از نظر تسلسل زمانی آن ها را به هم ریخته ای و به ترتیب دیگری در داستان آورده ای که نشان می دهد می خواهی ذهن خواننده را هم بپاشی به هم. فضای دوم تداعی شخص اول داستان است که پرسوناژ داستان را تعریف کرده و ناپایداری را در روند داستان واضح می نماید. اما برای من خوانندده ابهامی ایجاد می شود که چرا؟ چرا این دو فضا کنار هم آمده است؟ و چرا اینقدر مشخص و با خط مزری کاملا معلوم؟ چقدر زیباتر می شد اگر این دو فضا در هم به گونه ای مخلوط می شدند که خواننده متوجه حرکت از یکی به دیگری نمیشد.
دو. جملاتی در داستان هست که به نظرم به گونه ای نا همخوانی دارد یا باعث افول قسمت تعلیق داستانت می شود. برای مثال در جملات اول داستانت شخص اول داستان را در حال وضو گرفتن نشان می دهی و با جمله " این قسمت آخر را همیشه با دقت انجام می دهم" پایان می دهی. خواننده همین جا فهمیده ( و بسیار هم از فهمیدنش لذت برده) که شخص در حال وضو گرفتن است. اما تا به جمله بعدی میرسد: " شب دومی بود که به مسجد می آمدم. داشتم وضو می گرفتم..." به کل آب سردی بر احساساتش ریخته می شود و شاید با خود بگوید: " خنگ گیر آوردی ما رو؟!! " کاش این جمله گفته نمی شد. و با همان وجد آغاز داستان تا به آخر پیش می رفتم.
سه. ارتباط داستان با ترکیب زیبای " اصول نانوشته" بسیار جالب است و با توصیف های به جا از کنش ها و واکنشهای مسجد به خوبی خواننده را با اصول نانوشته پیوند می دهی ولی کاش در آخر داستان اسمی از اصول نانوشته نمی بردی تا خواننده خودش در زیرلایه های جملات داستان آن را حس کند. البته این کاملا سلیقه ای است و من فقط جسارت کردم و پیشنهاد دادم.
با سپاس از قلمت
آرش
مریم قهار پور ( اهل ؟ )
داستان قشنگی بود. نمی خوام زیاد درمورد رئال بودن داستان (که البته یک داستان رئال بود) صحبت کنم. داستان علی رقم زیباییش یکم ناشینه نوشته شده بود. یعنی به نظر من کاملا مغلوم بود که نویسنده چندان با تجربه نیست.
عامل اصلی تعلیق داستان ریش مرد بود. تمام طول داستان خواننده در انتظار اتفاق خاصی است ولی اتفاق پر هیجانی دیده نمیشود. داستان شاید اگر یکم رنگ و بوی بومی تری هم به خودش می گرفت میشد به عنوان داستان قوی تری خودنمایی کنه.دیالوگها هم آنچنان قوی نبودند و ومیشد یا یه کم کار بیشتر داستان رو پخته کر و عمیق تر کرد.
به عنوان سخن آخر هم میگم که اگر آقای اباذری کمی بیشتر روی فضاها دیالوگها و شخصیت هاش کار میکرد داستان فوق العاده بهتر و زیباتری رو شاهد می بودیم.
با تشکر
مریم قهار پور
